مي‎تراود مهتاب

مي‎تراود مهتاب

مي‎درخشد شبتاب ،

نيست يك دم شكند خواب به چشم كس و ليك ،

غم اين خفتة چند ،

خواب در چشم ترم مي‎شكند .

 

نگران با من استاده سحر

صبح مي‎خواهد از من ،

كز مبارك دم او ، آورم اين قوم به جان باخته را بلكه خبر .

در جگر ليكن خاري ،

از ره اين سفرم مي‌شكند .

 

نازك‎آراي تن ساق گلي ،

كه به جانش كِشتم ،

و به جان دادمش آب ،

اي دريغا ! به برم مي‌شكند .

دستها مي‎سايم ،

تا دري بگشايم .

به عبث مي‎پايم ،

كه به در كس آيد .

در و ديوار به هم ريخته‎شان ،

بر سرم مي‎شكند .

 

مي‌تراود مهتاب

مي‌درخشد شبتاب ،

مانده پاي آبله از راه دراز

بر دم دهكده مردي تنها ،

كوله‎بارش بر دوش

دست او بر در ، مي‌گويد با خود :

غم اين خفتة چند

خواب در چشم ترم مي‌شكند .