شعر ی از سهراب
ميتراود مهتاب
ميتراود مهتاب
ميدرخشد شبتاب ،
نيست يك دم شكند خواب به چشم كس و ليك ،
غم اين خفتة چند ،
خواب در چشم ترم ميشكند .
نگران با من استاده سحر
صبح ميخواهد از من ،
كز مبارك دم او ، آورم اين قوم به جان باخته را بلكه خبر .
در جگر ليكن خاري ،
از ره اين سفرم ميشكند .
نازكآراي تن ساق گلي ،
كه به جانش كِشتم ،
و به جان دادمش آب ،
اي دريغا ! به برم ميشكند .
دستها ميسايم ،
تا دري بگشايم .
به عبث ميپايم ،
كه به در كس آيد .
در و ديوار به هم ريختهشان ،
بر سرم ميشكند .
ميتراود مهتاب
ميدرخشد شبتاب ،
مانده پاي آبله از راه دراز
بر دم دهكده مردي تنها ،
كولهبارش بر دوش
دست او بر در ، ميگويد با خود :
غم اين خفتة چند
خواب در چشم ترم ميشكند .
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۱/۰۷/۰۴ ساعت 23:48 توسط مسعود فشکی
|